|
شعر
|
کجا...؟ کی...؟ توان با خیالت نبود؟
نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد
گل از تو گلگون تر
امید از تو شیرین تر
نمی شود پاییز
ـ فضای نمناک جنگلی اش
برگهای خسته ی زردش ـ
غمگین تر از نگاه تو باشد.
نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد
شکوفه از تو شاداب تر
پاییز،از تو غمگین تر .
نمی شود که تو باشی،من عاشق تو نباشم
نمی شود که تو باشی
درست همین طور که هستی
و من،هزار بار خوبتر از این باشم
و باز،هزار بار،عاشق تو نباشم.
نمی شود،می دانم
نمی شود که بهاراز تو سبزتر باشد.......
نمی شود می دانم نمی شود …..نازنینم
نشسته است آن بالا. دلربایی میکند.
ماه را می گویم.
اصلا شده است ملاک زیبایی زمینیها...
مثل ماه شدی...!
میدانی چند نفر وقتی دلشان برای هم تنگ میشود به او نگاه میکنند...
اصلا میدانی چند مسافر و یارهای ماندهشان
قرار میگذارند سر یک ساعت مشخص هر دو به ماه نگاه کنند...
میدانی که سینه بلورین این ماه؛ محرم چه رازهای نگفتهای است...
ای ماه تو شاهدی که دلم تنگ است برایش...............خیلی
خود را به که بسپارم
وقتی که دلم تنگ است
پیدا نکنم همدم
دلها همه از سنگ استگویا که در این وادی
از عشق نشانی نیست
گر هست یکی عاشق
آلوده به صد رنگ است